مروری بر فیلم  ِ  _ به قول منتقدان سخیف ِ _ رسوایی

هیچ گاه از ده نمکی خوشم نیامده . از فیلم هایش هم همینطور ، هیچ گاه بِ دلم نچسبیده . ذهنم را چند دقیقه ای مشغول نکرده است . از آن فیلم هایی که 90 و اندی دقیقه دیده َ م و بعدش بلند شده َ م رفته ام . نمی گویم فیلم اخراجی های َ ش که بِ توانِ nبار از صدا و سیما پخش شده است را ندیده َم . یا حرف هایش را در جشنواره فیلم فجر نشنیده ام . و نخواسته ام عمیقتر از یک کارگردان _ بِ عنوانِ یک آدم _ با اهالی ِ سینما حساب َ ش کنم . نه . ولی همیشه فضایی را در فیلم هایش احساس کرده ام میانِ سکانس ها و مخاطب . میانِ دوربینِ فیلمبرداری و صفحه یِ نمایشگر . فضایی دور از شهر . مردم . دور از مهندس ِ بیکاری که دربِ در بِ دنبال شغل می گردد . پلیسی که بی دلیل جریمه می کند و می گذارد بِ حسابِ شیشه یِ شکسته یِ ماشین َت . دور از کارتون خواب هایِ پشت ِ برج ِ میلاد . دور از شهر پشتِ پنجره . دور از بویِ دود و سرب و رویِ دودکشِ کارخانه هایی که بِ نظر می رسد ساخته شده اند تا دنیا را تیره تر کنند . دیالوگ هایِ کلیشه ای . آدم هایِ اهلِ جنگ و جبهه . شاید با نشانه گیریِ غیرمستقیمی از آژانس شیشه ای . کسانی که جانِ شان ، عمرشان ، زندگی شان را پایِ ایران داده اند . رفته اند ، بر نگشته اند . و کسانی که همچنان مانده اند منتظر ، چشم بِ راهشان . تا برگردند .
هیچ گاه تخیل گرایی های بی حساب ِ ده نمکی را با واقع گرایی کارگردان هایِ نوپایی که فیلم شان را در یک لوکیشن چند متری می سازنند مقایسه نکرده ام . فیلم هایش از جنسِ ِ خودش است . آدم هایی که در این عصر زندگی می کنند . خانواده دارند . با عقایدی سرسخت . آدم هایِ سیاه یا سفید _ شبیه دارا و ندار _ آدم هایی که ـ اکثرا ـ یک شبه (!) متحول می شوند . با حرف ها . موعظه ها . پند ها . با نصحیت هایِ شخص شخیصی ترجیحا حاج آقایِ محل . روحانیِ ِ مسجد . شخصی که همه قبول َ ش دارند . و حالا چه می شود که آقای ِ ده نمکی فیلمی می سازد که می برد زیر سئوال همین حاج آقایِ محل را . روحانی ِ مسجد را . حاج یوسف را . با بازیِ اکبر عبدی . با نقش و گریم و دیالوگ هایی که هیچ شباهتی بِ بایرام ِ اخراجی ها ندارد . که هنوز معلوم نیست باید پایِ صدقه سری بازی هایِ ماندگار اکبر عبدی گذاشته شود  یا کارگردانی و سناریوی ِ ده نمکی . خلاصه فیلمی با فضایِ ساده . آدم هایی که همدیگر را می شناسند . حاج آقایِ محل را می شناسند . دخترِ ِ کفش قرمز (!) محل را می شناسند . فلان مرد راکه حُجره یِ فرش فروشی دارد را می شناسند . آدم هایی که از اهالیِ ِ یک محل اند . نگاه شان می افتد بر ناموس ِ مردم و همدیگر را سرزنش می کنند که تو چشم دلَ ت ناپاک است و برو از خدا بترس !




فیلمی که در سینما هایِ شهر پخش می شود . در تهران پخش می شود در شیراز پخش می شود . برایِ طلابِ قم پخش می شود . و در جلسه یِ نقدَ ش خرده گرفته می شود چرا حاج یوسف شب تخم مرغ تناول می کند . مگر خوردنَ ش شب مکروه نیست ؟!
و خلاصه فیلمی که انتهایَ ش اعتراف می کند ای فُلان فعله ای که این فیلم را نگاه می کنی ، اصلا از کجا معلوم این دختر بد باشد ؟! اصلا از کجا معلوم هرکس کفشِ ِ قرمز بِ پا کند و لباس فلان رنگ بپوشد و آرایش و شمایل ِ فلان مدل را داشته باشد حسابَ ش می افتد با کرام الکاتبین ؟! مگر خودت خیلی سجاده آب می کشی ها ؟! _ حالا ما نمی دانیم ربطِ این ها بِ هم چیست خدا می داند _ خلاصه ده نمکی بلند می شود ، فیلمی می سازد که خیلی راحت در تیزر هایِ تبلیغاتی می توان تا آخرش را فهمید .
می توان نقش  همیشه تکراری ِ محمد رضا شریفی نیا را فهمید . می توان فهمید که حُجره داری است که برای ِ صاف کردن ِ بدهی های ِ یک بنده خدایی دست بِ کارهایی می زند بس شیطانی و اهریمنی . طمع می کند بِ خدا بیامرزی و برایِ از بین بردنِ مانع  رسیدن َ ش بِ این اهداف ، حاج یوسف را می برد زیر سئوال . حاج یوسفی که یک محله قبولَ ش داشتند ، خدا قبول َ ش داشت . حتی خود حُجره دار قبول َ ش داشت . حاج یوسف می شود انگشت نمایِ محل . انگشت نمایِ همان آدم ها . همان ها که یک روزی سلامَ ش می کند . مقابل َ ش خم و راست می شدند  و حال با انگشت بِ همدیگر نشانش می دهند و پشتِ سرش پچ پچ می کنند .
و حاج یوسف آخرش با زبان ِ بی زبانی می فهماند نه هر زاهدی زاهد است . و نه هر شیخی شیخ . و نه هرکسی که دم از خدا و قرآن می زند آدم ِ اهل َ ش است . و نه هر دختری که بزک می کند و آدامس ِ فلان مدل می جود ، آدم بد . و خلاصه فیلمی که همه یِ نقش ها ، دیالوگ ها ، فضا ها ساده می شود در شعری از خیام . شاید هم الهام گرفته از آن . شاید هم معنیِ ِ بارز ِ تا بوده چنین بوده و تا هست چنین هست .. : شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی/هر لحظه به دام دگری پــا بستی/گفتا شیخ هر آن چه گویی هستم/آیا تو چنان که می نمایی هستی ..
پی نوشت : طرفدار ده نمکی نبوده  و نیستم . اما با تمام ِ احترامی که برای ِ طرفدارن ِ آقای ِده نمکی قائل َ م  و البته طرفداران ِ خوبِ هر کارگردانی که در این مملکت می سازد و یک وقت هایی هم می نویسد و از خدا که پنهان نیست و از شما چه پنهان تهیه کننده هم می شود !
ده نمکی با اخراجی هایِ یک َ ش مفهمومی را رساند . که با دو و سه نتواست . شاید هم ناقص و دست و پاشکسته مفهومی را بِ تصویر کشید ، اما نه بِ قدرتِ بار اولَ ش . خلاصه ده نمکی از آن آدم هاست که بی توجه بِ حرف و حدیث هایِ پشتِ سرش کارِ ِ خودش را می کند و فیلم ِ خودش را می سازد . فیلم هایی که گاهی بیشتر از مفهومی که می رسانند مخاطب جمع می کند . و هیچ هم بعید نیست وسط َ ش  آهنگی با ریتم _ شش و هشتی _ بی هوا پخش شود : سوسن خانُم !
پی نوشت 2 : البته جدا از این بحث ها ، بماند که ده نمکی یک سری مخالف دارد و موافق . یکسری منتقد هم مخالفت می کنند با فیلم هایی که می سازد و دیالوگ هایی که می نویسد . ولی رسوایی َ ش از آن فیلم هایی بود که ارزش  دیدن داشت . نه بِ خاطر کارگردانی و بازیگری و شاید هم نابازیگریِ شخصیت هایش ، بلکه بِ خاطر مفهومی که  رساند . مفهومی شاید ساده و چند خطی . و موضوعی که  همچنان هست ، آن هم در جامعه ای که با تمام ِ  عظمت َ ش روز بِ روز تنهاتر می شود ، گوشه گیرتر می شود . روز بِ روز در آن بیشتر می شود. تظاهر ها ، لبخند ها ، ریاها ...
پی نوشت 3 : ده نمکی از آن ناکارگردان هایی است که جایِ نقد ِ بسیاری دارد . فقط نخواستیم اینجا بِ بهانه یِ فیلم تخریب کرده باشیم کسی را که بِ قولِ بعضی ها دستَ ش با دست هایِ پشتِ پرده در یک کاسه است . فقط خواستیم منظوری را برسانیم که در فیلمی گنجانده شده . با فضایی که شبیه بِ فضای ِجامعه یِ مان نیست ، ولی حرفی در آن زده می شود ، که جایِ فکر دارد ، در این همین جامعه . همین .

اکرانی برای صندلی های خالی

همیشه می گوییم اگر یکبار و فقط یکبار برای انجام کاری فرهنگی (!) بی نهایت پشیمان شده باشیم آن مربوط می شود به تابستان چندین سال پیش و  آن هم برای رفتن ب سینما ؛ آن هم برای دیدن یک فیلم ایرانی ! تنها چیزی یادمان می آید این است که تنها درسینما ما بودیم و 7-8 نفر از قشری که معلوم نبود برای تمام شدن مابقی چیپس شان آمده اند یا دنباله ی چرت نیمروزی شان .. ! هیچی دیگر بعد از مدت ها که فرصت ش پیدا شده بود ما هم با تصور و انتظار فیلم هایی که قبلا در سینما دیده بودیم نظیر نان عشق و موتور هزار و .. به همراه خواهر محترمه راهی نزدیک ترین سینمای موجود شده بودیم ! و هنوز چند دقیقه ای از شروع فیلم نگذشته بودکه تازه فهمیدیم ای دل غافل ! سینما هم سینمای قدیم ! یعنی اصلا تازه فهمیدیم ما مانده ایم و یک آشغال فیلم ب تمام معنا در نزدیک ترن فاصله ی مکانی و زمانی در نموداری مشابه همان  نمودارهای xt که استاد ریاضی مان همیشه ی خدا پای تخته رسم می کرد ! یعنی فیلمی که بعد از مدت ها هنوز اعتقاد داریم نابازیگر نقش اولش جلوی خنده اش را گرفته بود (!) ، آن هم در حساس ترین سکانس ها و دیالوگ ها ! و مضحک تر از آن بازی جمشید هاشم پور بود که خیرسرمان قرار بود نقطه ی عطف فیلم باشد و حال در جایی قرار گرفته بود بسیار پایین تر از نابازیگر نقش اول ! با  دیالوگ های ساده و پیش پا افتاده که کمترین حسی را درمخاطب القا نمی کرد و ادا و اطوارها و لباس پوشیدن ها و روح ظاهر کردن هایی در اتاق خانه و خنده دار تر از آن صحنه ی خودکشی اش در انتهای فیلم آن هم درحالی که گمان می کرد روح همسرش را ب وضوح می بیند ! یادمان است هنوز چند دقیقه ای از شروع فیلم نگذشته بود که ما دو هزاری مان افتاد و ملتفت شدیم و تا آخر فیلم را یک دور رفتیم و برگشتیم و خواستیم بلند شویم و دست خواهرمان را بگیریم و برویم یک پارکی ، جایی یا حداقل ش محیطی ب دور از این فضای اسفناک هنری (!)  اما از آنجایی که خواهر محترمه اصرار داشت یک ساعت و اندی دیگر فرستاده اند ماشین بیاید دنبالمان به ناچار خودمان را انداختیم روی یکی از آن صندلی های رنگ و رو رفته ی قرمز رنگ سینما و زل زدیم ب این اثر جاودانه ی هنری ! نمی دانیم چند دقیقه اش را خواب بودیم و چند دقیقه اش سرگرم بازی گوشی مان و چند دقیقه اش تمام شدن ساندویچ مان طول کشید تنها چیزی که یادمان می آید این بود  که هر از گاهی که سرمان را می گرفتیم بالا و زل می زده ایم ب پرده ی سینما _که حال در نظرمان خیلی کوچکتر از همیشه جلوه می کرد _ و صحنه ای را می دیدیم که نمی دانستیم بعدش باید بخندیم یا گریه کنیم ! یادمان می آید یک جایی از فیلم سودابه بیضایی و مهکامه چمن ماه با آن آرایش و لباس رزمی کاریی که ب تن داشتند و با حرکاتی مشابه مبارزات بازیگران فیلم آخرین سامرایی با پرشی ب هوا رفته و مابقی نبرد شان را ادامه دادند در همان وضعیت شان هوا !! و همین و تنها همین یک صحنه کافی بود تا ما بعد از مدت ها هنوز نام این فیلم یادمان باشد و بیایم اینجا و بنویسیم از روزگاری که فکر می کردیم هنوز امیدی ب بهبود سینمای ایران است ! زمانی که دلمان خوش بود و فکر می کردیم هنوز بعد از چند دقیقه ای پشت باجه ی فروش بلیت ایستادن می شود گوزنهایی دید یا شاید ب سوته دلان یا داش آکلی روی پرده ی سینما زل زد ! البته ناگفته نماند که کسانی بودند که آمدند مردی کردند و آبروی سینمای ایران را خریدند و فیلم های عظیمی ساختند که امثال این فیلم نماها _ که یک  نمونه اش را بالا عرض کردیم _ پشت سرشان مخفی شدند و ب چشم نیامدند .. اما ما روی حرف مان با آن فیلم هایی است که یک ساعت و اندی از وقت و عمر و انرژی آدم را می گیرند ، همان فیلم هایی که حتی اجازه ی پخش شان را هم در اتوبوس ها نباید بدهند .. فیلم های سینمای تجاری ! با یک نابازیگر که یکهو می شود سوپر استار ! و افرادی مشابه ما که ب اشتباه می آیند و می نشیند و ناامیدمی شوند از این سینما و فرهنگ و تجارت و این فیلم ها ! و البته عمق فاجعه ی این جور فیلم ها  مربوط ب وقتی است که بازیگر بخواهد یک مفهوم انسانی را ب واسطه چند دیالوگ که فقط ادا می شود و در قالب خنده و اشک و لبخندی تصنعی ب مخاطب بفهماند ! آن وقت است که همه ی آن خیر و شرها و مفهوم ها و منظورها تبدیل میشود ب یک شعار ! شعاری که برای گفتنش میتوان دستی مشت کرد و یا حتی با  واژه ها و جملاتی تکراری و شعار گونه سر و ته قضیه اش را هم آورد !! چیزی شاید شبیه شرایط نابازیگر فیلمی که ما رفتیم و در سینما دیدیم .. که نگرانی اش ، دغدغه اش ، زندگی اش و حتی مفهومی که فرض بر آن بود که بیانش کند  _ پس از پایان  فیلم _ خلاصه میشد در یک پوزخند آن هم در صورت و نگاه همان 7-8 نفری که زیر سقف سینما کنارمان نشسته بودند و با حالتی از خماری و گیجی .. شاید ب خاطر خواب روی صندلی ها و یا شاید هم ب خاطر ترجیح  دادن خواب روی صندلی ها ب بیداری و دیدن فیلمی که مفهومش را حتی خود بازیگر نگرفته است ... همین!


پرسه با گوزن های مسعود کیمیایی

کل فیلم گوزن ها یعنی یک جمله و آن جمله هم این است : همان شو که هستی ! همان شو که باید باشی ، همان که بوده ای ، همان خودِ خودِ خودت ! این حرف ها را نه قدرت ( بابازی فرامرز قریبیان ) می زند بلکه این حرف همان فریاد مسعود کیمیایی است! فریادی ، تحولی که از همان شعار های انسانی است .. فریادی که مدام شنیده می شود در تمام طول فیلم ، حتی زمانی که زیرترانه ی آهنگ معروف فیلم شنیده نمی شود ، حتی زمانی که قدرت از پنجره ی خانه ی مخروبه ، آرام و بی صدا ، از پشت عینک کائوچویی ش زل می زند به حیاط ، به همسایه ها ، ب فقر ... ب آدمهایی که سوادشان نمی رسد که خودشان باشند ، دور هم جمع می شوند یکی هم آن وسط معرکه راه می اندازد و سرگرم می شوند ، چه مردهایشان ، چه زن هایشان .. زنهایی که سواد کافی ندارند ، تنها کارشان در خانه نشستن و جیغ و داد کردن است ، زنهایی که تنها بلدند بشنوند ضعیفه ! زنهایی که فقط بلدند بگویند ما که مردنیستیم مگرنه حق این بی همه چیزها را می گذاشتیم کف دست شان ! زنهایی که مدام ب آدم یادآوری می کنند فقرِ فرهنگیِ جامعه را ... جامعه ای که در فیلم گوزن ها گسترش می یابد ب اندازه ای یک حیاط و چند خانه و چند همسایه و صاحب خانه ای که سروکله اش هروز پیدا می شود که یا تهدید می کند یا گوسفند هایش را از ده کوره اش می آورد تا یکسری بنده ی خدا را بترساند که یا اجاره شان را بدهند یا وسایلشان را جمع کنند خودشان بروند ! و قدرت از همان بالا ، از پشت همان شیشه ی گرد و خاک گرفته نشسته و می بیند ، هم همسایه ها را و هم خودش را و هم سید را ...سید _ دوست قدیمی قدرت _ ( با بازی بهروز وثوقی) همان رفیقی که تا اخرین صحنه برای قدرت نقش منجی را بازی می کند ، با وجود همه ی شیارها و زخم ها ی روی صورتش ، با جود همان کفش های قیصری که همیشه ی خدا پشت ش خوابیده ، با وجود همان صدای خمار و سیگاری که بی وقفه با سیگاری دیگر روشن می شود هنوز برایش همان سید است ، چون سید مشابه همان گوزنی است که باید شاخه هایش رشد کند ، همان آدمی که باید برود و برسد ب خودش ، همان لوطی معروف ، همان مبصر کلاسی که حتی در سکانس پایانی فیلم قدرت ، آرام برایش زمزمه میکند : تو همیشه برای من همان مبصری .. چون با وجود اعتیادش ، با وجود همه ی بی وفایی هایی که از جامعه کشیده است، هنوز می فهمد ، هنوز جرئت دارد ، غیرت دارد ، هنوز رفاقت سرش می شود .. هنوز که هنوزه بعد از ده سال قدرت را که می بیند خم می شود ، جای گلوله روی بدن قدرت را که می بیند بغض می کند دلش می گیرد .. چای اعلا می آورد برای رفیقش ، چای اعلایی که حتی بسته اش را تا ب حال باز نکرده ، نه تنها قدرت بلکه همه سید را قبول دارند . سید که به حال و روزی بد افتاده و حال حتی توانایی بازکردن در نوشابه ای را هم ندارد ، و یا حتی به قول خودش کاری که بتواند نامزدش فاطی را خوشحال کند ..


اما پایش که برسد بلند می شود می رود سروقت همان مردهایی که مردی شان را با زور بازویشان نشان می دهند ، همان مردهایی که دستشان زیادی بلند می شود روی زن و بچه ی مردم ... همانهایی که او را ب این حال و روز انداختند ، همان از خدا بی خبری هایی که کارشان شده است پیدا کردن چند نفر شبیه سید ، چند نفر که بتوانند جنس هایشان را ب آنها بفروشند ... همان مردهایی که ب قول فاطی اگر همه ی دنیا از همان ها بود باید اسم همه شان را می گذاشتند نامرد ! و فاطی زنی شبیه بقیه ی زنهای جامعه ، با همان ادا و اطوارها ولی آرام تر ، با موهای بلند مشکی و احساسی که تا آخر فیلم مشخص نمی شود نسبت ب سید چگونه است ، یک جایی می گوید هنوز منتظر است یک روزی اوضاع درست شود ، از یک طرف یک روز وسایلش را جمع می کند و می رود و در صحنه ی آخر فیلم دلش نمی آید سید را رها کند ، و یا شاید اصلا حق باسید است فاطی هنوز نمی داند چرا هنوز بپای او نشسته ... از صبح تا شب در تئاتری که ب قول خودش چه کلئوپاترا شود چه ژولیت نهایتا15 تومان می گذارند کف دستش کار می کند با همه جور آدمی سرو کله می زند و شب باید برگردد ب همان خراب شده ای که نه خبری از عشق است نه کار و نه مردی ...
گوزن ها .. گوزن ها .. گوزن ها .. و این گوزن ها شده است حکایت همان سید و قدرت ، شبیه گوزنی که در ابتدا شاخ ندارد و هرچه بزرگتر می شود و ب رشد و تحول فکری می رسد شاخه هایش بلند تر می شود آن قدر بلند که دیگر نمی تواند مخفی ش کند ، نه پشت درختان و نه در خانه ی مخروبه ، پلیس ها سرانجام ب سراغ شان می آیند پیدایشان می کنند و گلوله باران می شوند ... آرام و در نهایت شب .. و همه ی اینها بر می گردد ب مسعود کیمیایی ، کارگردانی که قهرمان هایش همیشه آرام آمدند و آرام رفتند ..قهرمان هایی که ب فکر دیگران بودند ، قهرمان هایی از جنس همین سید ، از جنس همین نوکرتم شنیدن ها ، از جنس دیالوگ هایی که همیشه ب یادمان می ماند ، دیالوگ هایی که یک جاهایی سید با همان زبان بی زبانی فریادشان زد : مردی گفتن ، نامردی گفتن ، من خیلی پای تو وایسادم . یادت هست ؟!
پرنا ـ ۱۸/۴/۹۲

قبل از نیمه شب

کسانی که با فیلمهای قبل از طلوع افتاب و قبل از غروب اشنایی داشته باشن احتمالا الان منتظر دیدن بخش سوم این فیلم هستند که گویی نظر منتقدین روهم به خودش جلب کرده

این فیلم ادامه ای بر فیلم های قبلیه . جس و سلین با هم ازدواج کردند دو دختر دوقلو دارن و برای تعطیلات به یونان اومدن .

باید دوباره منتظر دیالوگهای زیبا سکانسهای عاشقانه باشیم .اینو بهتون قول میدم این فیلم راضی تون خواهد کرد .


« دیالوگ های جسی (ایتان هاوک) »

یه چیز جالبی تو این طور سفرهاست (تورهای سراسری اروپایی) تمام مدت سعی می کنی به مقصد برسی ولی وقتی به مقصد می رسی هیچ چیزی باب میلت نیست، به امید اینکه به چیز بهتری برسی، می ری یه جای دیگه.

من خودِ سفر رو دوست دارم، می تونی بشینی با آدم های جالب صحبت کنی، یه منظره زیبا ببینی، کتاب بخونی و همین کافیه تا یه روز خوب داشته باشی. اگه همین کارو تو خونه ات بکنی همه فکر میکنن آدم مفت خوری هستی.

شاید این یه حقیقت تلخ زندگی باشه که نبودِ ارتباط بیشتر از طرف زن هاست تا مردها.

من اسمِ تمام کارای زمینی کسل کننده ای که آدما هر روز انجام میدن رو «شاعرانگی زندگی» می ذارم. منظورم اینه چرا اگه سگت تو آفتاب بخوابه عالیه؟ ولی یه نفر که داره از عابر بانک پول برمیداره احمقه؟

مردم فکر میکنن یه چیزی رو دارن از دست میدن، فکر میکنن بقیه یه زندگی عالی و هیجان انگیز دارن و اونا همچین چیزی ندارن. ولی همه مون باید لباس بپوشیم، بچه ها رو غذا بدیم، گواهینامه مون رو تمدید کنیم ...




« دیالوگ‌های سلین (ژولی دلپی) »
تو پیری مردا دیگه نمی تونن صداهای تُنِ بالا رو بشنون و زنا هم نمی تونن صداهای پایین رو بشنون. همین باعث میشه (هرچی زن و شوهرها پیرتر میشن) حرفای همدیگه رو نشنون.

وقتی سفر می کنم سعی می کنم از کسی یا جایی انتظاری نداشته باشم. اون موقع هر اتفاقی بیفته مثل سورپریزه. کوچیک ترین چیزی می تونه برات جذاب باشه.

نویسنده های آمریکایی هر چیزی رو که نمی خوان باهاشون زندگی کنن، توضیح میدن و تو هم اصلا از خوندن این زندگی کسل کننده ی هیجان انگیز خسته نمی شی.

یه وقتایی زبان خیلی محدوده (دستاش رو هوا میبره و اونا رو خیلی از هم باز میکنه) این تجربه ذهن و ادراک افراده... (دستاش رو به هم نزدیک میکنه و دایره کوچکی رو نشون میده) از طریق زبان این قدرش رو میشه نشون داد. ما واسه خیلی از احساساتی که داریم کلمه جایگزینی نداریم (دستاش رو از هم باز میکنه و دایره بزرگی روی هوا ترسیم میکنه) تو بیشتر وقتا نمی تونیم احساسمون رو به کسی نشون بدیم.

من از چند ثانیه باقی مونده به مرگ می ترسم، منظورم وقتیه که مطمئنی داری می میری.



سرِ وقت مرا یافتی، درست سرِ وقت

پیش از آنکه بیایی، زمان چه کند بود

گم شده بودم و

بر نردِ بخته، تاس می ریختم

پل هایم همه شکسته بودند

جایی نمانده بود بروم

حالا، می شنوی؟ حالا، می دانم به کجا ره می سپارم

دیگر تردیدی ندارم

راهم را یافته ام

چرا که عشق سرِ وقت آمد

و شب های بی کسی ام را دگرگون کرد

(ترانه پایانی قسمت دوم که سلین برای جسی می خواند)



پیمان معادی و کریستین استوارت در یک فیلم



پیمان معادی در کنار کریستن استوارت ستاره مشهور سری فیلم‌های بسیار پرفروش و موفق گرگ و میش ظاهر می‌شود. این فیلم یک درام مستقل به نام کمپ اشعه ایکس (Camp X-Ray) است.

 استوارت در این فیلم، نقش دختر جوانی را بازی می‌کند که برای فرار از شهر کوچک محل زندگی‌اش به ارتش پناه می‌برد غافل از این که به جای عراق از گوانتانامو سر در می‌آورد. او که خاطره خوشی از مسلمانان ندارد و توسط آنان مورد آزار و اذیت قرار گرفته با مردی به نام علی که هشت سال است در زندان گوانتانامو زندانی است آشنا می‌شود و رابطه‌ای عجیب میان آن دو شکل می‌گیرد. نقش علی را قرار است پیمان معادی بازی کند.

 پاورقی : چقدر کریستین باید افتخار کنه که با پیمان معادی ما بازی کرده ..لااقل پیمان یک فیلمش اسکار /رفته ولی کریستین چی ..و علاوه بر اون امسال کریستین جزو چهره های منفور هالیوودی بوده .

پاورقی دوم : یک عده از دوستان پیام خصوصی زدن که چند سالته من 29 سالم هست .

دنیای فرینج شده ی من








متاسفانه یه مدت هست که دیگه وقت نکردم فیلم جدیدی ببینم .خدا خیر نده اون کسی رو که به من گفت سریال فرینج رو ببین .من یه فصلش رو گرفتم و فقط با دیدن اپیزود اول وارد دنیای فرینج شدم .به طوریکه اصلا دلم نمیاد این دنیا رو با دیدن یک فیلم بهم بریزم .








امیدوارم کسانی که این پست رو میخونن این سریال رو دیده باشن .


 فرینج از کارهای جی جی ابرام است که حتما کار قبلی ایشون یعنی لاست رو دیدید  یا لااقل اسمش رو شنیدید .من میتونم بهتون قول بدم فرینج بسیار از لاست قوی تره . لاست متاسفانه بعلت تعدد شخصیت و به خصوص پایانی که به دل هیچ کس ننشست کمی ضعیف به نظر رسید ولی در فرینج جی ابرام اشتباه خودشو تصحیح کرده کاراکترها کم هستند و هر بخش داستانی جذاب داره که میتونه ماجرای یک فیلم سینمایی  باشه . و پرداختن به مسائلی جنجالی در مباحث علمی .. مثل ماده ی تاریک . . جهانهای موازی و غیره ...






تئوری ها و بعضی مسائلی که در فیلم بیان میشه از تئوری هایی هستن که هنوز اثبات نشدن و لی توسط  دانشمندان مطرح شدن . بعضی ها هم که مسایل اثبات شده ای هستند که ضمن فیلم بهشون پرداخته میشه .




بخشی از فیلم رو که من بسیار دوست دارم مربوط میشه به رابطه ی والتر و پیتر بیشاپ که پدر دانشمندی است که 17 سال در بخش بیماران روانی بوده و پسرش پیتر که بعد از مدتها سعی میکنه رابطه ی از هم گسیخته شو با پدرش بهبود ببخشه .

و این عاطفه ای که بین این دو هست خیلی زیباست پیتر سعی میکنه خودشو نسبت به پدری که سالها نداشتتش و ازش دور بوده  بی تفاوت نشون بده ولی هر حرف و نگاهش نشون دهنده ی رابطه ی عمیق عاطفیش با پدرشه با اینکه هرگز پدرشو به اسم پدر صدانمیزنه - به جز زمانی که هیپنوتیزم شده بود-

فیلمهای خلوت و عالی

اگه از فیلمهای شلوغ و پر بازیگر خسته شدید میخوام بهتون چندتا فیلم خوب کم بازیگر دار معرفی کنم برید حالشو ببرید .




127 ساعت

جیمز فرانکو بازیگر محبوب در نقش کوهنوردی ظاهر می‌شود که درحال صخره نوردی تنها زیر تخته سنگی گیر می‌افتد و برای نجات یافتن فشارهای زیادی را متحمل می‌شود.




دور افتاده

آرام ترین و ساکت ترین فیلمی ‌که تابحال دیده ام! تام هنکس بازیگر فیلم با شغل مدیر اجرایی فدکس  در اثر حادثه سقوط هواپیما در جزیره ای گیر می‌افتد و باید از نظر جسمی ‌خودش را با آن محیط وفق دهد. او به ناچار باید تنها زندگی کند و یاد بگیرد چگونه در محیط وحشی  آنجا سرکند. وقتیکه بالاخره نجات دهندگان او را یافته و به سوی زندگی متمدن شهری می‌برند، او هیچ ارتباطی بین خودش و زندگی قدیمی‌اش نمی‌یابد.




اره

این فیلم به بهترین شکلی با ذهن بازی می‌کند. خودتان تصور کنید که زنده در مکانی نامعلوم زنجیر شده اید و برای رهایی مجبورید اعضای بدنتان را قطع کنید.....



دیگران

مادری با دوبچه اش که به نور خورشید آلرژی دارند زندگی می‌کند. آنها همچنین از خانه شان که توسط روح‌ها تسخیر شده می‌ترسند تا زمانی که می‌فهمند خودشان رو ح‌هایی در آن خانه هستند!


فیلمهایی که توقیف شدند

چیه ؟ فکر کردید فقط تو ایران فیلم توقیف میشه ؟ نخیرم .. توی خوده امریکا هم فیلم توقیف میکنند ..بعله پس چی .. ولی بعدش توقیف رو بر میدارن ملت میرن میبینن .

1- كشتار با اره برقی در تگزاس (تاب هوپر /1974)

2- جن گیر (ویلیام فریدكین /1973)

به خاطر صحنه های دلخراش این فیلم حتی چند مورد سقط جنین هم مشاهده شده بوده .

3- پرتقــال كوكــی (استنلی كوبریك /1971)

در «پرتقال كوكی» كوبریك با این مشكل روبه رو است كه تماشاگر را متقاعد كند آنچه در فیلم می‌بیند آینده نزدیك است. راه حل هنری اش این است كه به مكان فیلم ظاهر و حس و حال مكان های زندگی روزانه مان را می‌دهد، در عین حال كه به آن نوعی جلوه غیرعادی می‌بخشد. یكی از صحنه های تكان دهنده تر پرتقال كوكی صحنه قتل یك زن به دست الكس با اثر هنری ساخت خودش - یك مجسمه - است.

منبع :روزنامه ی اعتماد

حدس بزنید این کودکی کدام هنرمند است




عزیزان من حدس بزنید که این کودک شمبوز کومبوزی کودکی کدام ستاره ی هالیوودیه ؟؟؟


عکسهایی کمتر دیده شده از بازیگران هالیوودی

سلام یه مدت نبودم دیگه انتخابات بود سرم شلوغ بود دوباره اومدم ..

حالا این عکسهارو ببینید و بخندید فقط به بعضیهاشون



کیانو ریوز ستاره ی داغون این روزها



عکسی از دوران خاک بر سریه کیج

بقیه ی عکسها در ادامه ی مطلب

ادامه نوشته

معرفی فیلم :looper

لوپر – چرخه گر


ساخته ی رایان جنسون..فیلمی خوش ساخت است که نسبت به فیلمهایی که در این ژانر یا درواقع با موضوع سفر در زمان ساخته میشوند یک سرو گردن بالاتر است.
فیلم در سال 2044 اتفاق میافتد زمانی که افرادی به نام لوپرها – چرخه گر- وظیفه ی کشتن تبهکارانی رادارند که که از اینده – 30 سال بعد – فرستاده شده اند .
همین طور که جو با بازی جوزف گوردون در ابتدای فیلم میگه این زمان هنوز ماشین زمان اختراع نشده ولی سی سال بعد اختراع خواهد شد.
جو و دوستانش که لوپر هستند در زمان خاصی در محلی خاص منتظر تبهکار فرستاده شده میمانند و بعد با اسلحه ی کوتاه برد ولی قوی خود آنها را میکشند .
و پایان شغل لوپر زمانی است که لوپ  او یا همان   اینده ی او فرستاده میشود تا توسط خود لوپر کشته شود او. بعد از کشتن خود حقوق خود را دریافت کرده و میتواند به زندگی خود ادامه دهد .
جو با لوپرش رو در رو میشه و این اغاز ماجراست .



فیلمنامه ی بسیار قوی و داستان پیچیده و هوشمندانه همراه با بازی خوب جوزف گوردون فیلم را به اثری زیبا تبدیل کرده است .
بسیاری از این فیلمهای در این سبک شاید آغاز خوبی داشته باشند ولی در انتهای فیلم همه چیز بهم ریخته میشود ولی لوپر شروعی خیره کننده و ماجرایی پیچیده و پایانی زیبا داره .

البته خودتونو نباید با سفر در زمان گیج کنید فیلم هم به بررسی علمی اینکه این سفر در زمان به چه صورت است توضیحی نمیدهد و نیازی هم به این کار نیست چون فیلم علمی تخیلی نیست .. برای من فیلم در واقع نگاهی بر تاثیر هر گونه فعل انسان بر سرنوشت او در اینده است ..به گونه ایکه هر عمل کوجکی شاید بتواند تاثیر مهمی بر اینده ی ما بگذارد .
فیلمی دیدم به نام "گاتاکا" که دیالوگی بود که میگفت :ژنی برای سرنوشت وجود نداره "




*****جوزف گوردون بازیگر خوش اتیه است که سال 2012 ..  3 فیلم  لینکن . شوالیه ی تاریکی برمیخیزد و لوپر رو داشت –( به قول فامیل دور من افقهای روشنی دربرابر این بچه میبینم )
در این فیلم هم گریمی جالبی داره که اونو شبیه بروس ویلیس- نقش لوپ جو – میکنه جوزف فیلمهای بروس رو با دقت نگاه کرده بود تا حرکاتی شبیه به بروس ویلیس داشته باشه .
صحنه ای  که جو از پله های فرار اضطراری فرار میکنه و میوفته بعد از پایان این سکانس به مناسبت تولد سی سالگی جوزف گوردون کات دادن همراه با سرود تولد مبارک و اوردن کیک بود.
جوزف با اینکه بازیگر هالیوودیه ولی اعتقادات مذهبی داره و معتقده که صحنه های جنسی چندان برای فیلم ضروری نیست و فقط باعث رضایت بیننده میشه .

معرفی فیلم :پرواز _Flight




کارگردان : رابرت زمیکس
نویسنده : جان گتینز
ژانر: بیوگرافی
تاریخ نمایش: 2 نوامبر 2012
فیلمبردار: دون برگس
موزیک: الن سیلوستری
بودجه: 31 میلیون دلار
زمان فیلم: 139 دقیقه
کشور سازنده: امریکا
IMDB Rate :7.6
از 10


اخرین ساخته ی زمیکس که به احتمال زیاد فیلم  بی نظیر – دورافتاده – Cast away    با بازی درخشان تام هنکس رو ازش دیده اید .
اگه بخوام این فلیم رو با فیلم دورافتاده مقایسه کنم به نظرم دورافتاده فیلم  بسیارقوی تر و تاثیر گذار تری بود ولی با این حال پرواز هم حرفهای گفتنی  زیادی دارد.
همون طور که از تریلیر فیلم میشه متوجه شد ویپ ویتاکر خلبان الکی و خوش گذانی است که میتواند هواپیمایی رو که محکوم به سقوطه رو به زمین بشونه .....
ولی مشکل از جایی شروع میشه که در خون او درصد بالایی الکل پیدا میشه ..و خوب این تازه اول ماجراست .

اگه قرار باشه بهترین بخش این فیلم رو بگم میتونم فقط از بازی خوب دنزل واشنگتن ناسم ببرم .. به نظر من هیچ کس نمیتونست این نقش رو اینقدر باور پذیر و دوست داشتنی بازی کنه .

فیلم چندتا شخصیت فرعی داره ..که خوب خیلی بهشون پرداخته نمیشه ..مثلا کاراکتر پسر ویپ ..خیلی به ارتباط این پسرو پدر پرداخته نمیشه.

و شاید کاراکتر ویپ به اندازه ی کاراکتر  تام هنکس در فیلم  دورافتاده  به دل نشینه  ولی  بازی بی نقص دنزل واشنگتن به کمک این کاراکتر اومده و نقطه ی قوت فیلم محسوب میشه .
دیدن این فیلم رو بهتون توصیه میکنم مخصوصا به خاطره سکانس دلهره اور سقوط هواپیما که توی کم فیلمی شاهده اون بودیم .


نقد فیلم : شوالیه تاریکی برمیخیزد


بالاخره بعد از مدتها تونستم دیشب اخرین بخش از سه گانه ی شوالیه ی تاریکی رو ببینم و دلیل اینکه اینقدر دیدن فیلم رو به تاخیر انداختم این بود که همیشه دیدن پایان قهرمان محبوبت سخته .
برای من بتمن انسانی ترین قهرمان از بین قهرمانان کتابهای کمیکه . او نیروی ماورایی  نداره ..عاشق میشه .. شکست میخوره ...


توجه :خطر لو رفتن داستان
شوالیه ی تاریکی بر میخیزد ... دوست ندارم فیلم رو برای کسایی که هنوز ندیدن لو بدم

 ولی  همین اسم  فیلم خودش دو معنای متفاوت و جالب داره و به نظر من بسیار هوشمندانه انتخاب شده ...که میتونه ابتدا به معنای  حضور دوباره ی بتمن بعد از سالها و بازگشتش به شهر و دیگری  ظهور بتمن........  
.

.
خوب بریم سراغ  فیلم ... نمیتونم از کار بی نظیر نولان ایراد بگیرم چون واقعا نمیتوان از این فیلم بزرگ با صحنه هایی نفس گیر و بدون هیچ گونه نقصی ایراد گرفت  ولی من احساس کردم فیلم میتونست دو پارت بشه چون از  بعضی بخشهای مهم فیلم خیلی سریع عبور میشه بخشهایی که میتونه تاثیر زیادی روی مخاطب بذاره .


  تام هاردی در نقش بدمن فیلم خوب کار میکنه شاید اشتباه ما اینه که اون رو با کاراکتر جوکر مفایسه میکنیم درحالی این دو کاراکتر تفاوت ریادی باهم دارن و به نظره من بازی زیبای هیث لجر در نقش جوکر اون قدر تاثیر گذاره که بر بازی خوب تام هاردی سایه انداخته .




 
باید اعتراف کنم فیلم رو دوست داشتم فیلم پیچیده و در این حال داستانی منظم داره همه چیز سرجاای خود هست و هیچ حضور هیچ  کاراکتری بی دلیل نیست .

 انا هاتاوی در نقش زن گربه ای - سلینا کایل - فوق العاده است ..زنی جذاب زیرک که میتونه حتی بتمنرو هم دست بندازه .
 یکی از بازیهای خوب فیلم مربوط میشه به جوزف لویت در نقش کاراگاه بلیک .. نویسنده ی فیلمنامه این نقش رو فقط برای جوزف نوشته بوده .





خیلی کم پیش میاد که یک سه گانه  سه قسمت فوق العاده داشته باشه ولی این سه گانه به گونه ی معجزه ی نولانه که تونست سه قسمت بی نظیر رو کارگردانی کنه .
میتونم بگم که این قسمت اخر از قسمت قبلی از نظر تکنیک های سینمایی بالاتره .



طرفدارن نولان این تیکه ی اخرو نخونن لطفا :)
فقط چند تا سوال هست که برای خودم پیش اومده


  مرگ بدمن فیلم یا همون " بین " ... از نظره من بدمنی که حدود 1ساعت  و 45 دقیقه ی فیلم در حال اعمال شرورانه است باید مرگش طوری باشه  که  مخاطب  با دیدن مرگ اون به گونه ای احساس خشنودی کنه نه بایک صحنه ی سریع که حتی مشخص نیست دقیقا چه بلایی سرش اومده ... زن گربه ای "بین "رو در مقابل چشمان بتمن میکشه ...بتمن با این مساله مشکل نداره ؟؟

 

خوب بتمن به بلیک یه نارنجک کوچیک میده تا راه عبور رو باز کنه نارجک کاره خاصی نمیکنه و خود بتمن راه رو باز میکنه .. خوب یعنی بتمن میخواسته شوخی کنه؟؟ الان اخه جای شوخیه اونم زمانی که تا انفجار بمب فقط 45 دقیقه مونده




من دوست داشتم کاراگاه بلیک با دلیل قانع کننده تری میفهمید که بروس وین همون بتمنه ..

البته به قولا من کوچکتر از اونم که از فیلم نولان ایراد بگیرم فقط سوالاتی که برای خودم پیش اومده رو گفتم ...چون فیلم ..فیلمه عظیمیه ..و یک شاهکاره .. خوب مخاطب کمی حساس تر میشه :)


میخوام دفعه ی دیگه  قسمت قبلیه شوالیه ی تاریکی رو ببینم اینجوری دوباره قهرمانمو میبینم  که برگشته مبارزه میکنه ... و باز هم گاتهام رو نجات میده و باز جوکر رو میکشه .. و این میتونه تا ابد ادامه داشته باشه  ... و هیچ وقت پایان پیدا نکنه !!!